برچسب:
نویسنده: رویا مهدوی
برچسب:
نویسنده: رویا مهدوی
برچسب:
نویسنده: رویا مهدوی
برچسب:
نویسنده: رویا مهدوی
برچسب:
نویسنده: رویا مهدوی
برچسب:
نویسنده: رویا مهدوی
بعد از گذراندن بالا پایین های زندگی تا به اینجا، پر از زخم و دردم. اعتماد و دل شکسته، روح زخم خورده و خسته. درست است که از همین زخم ها جوانه می روید و نور به درون آدم می تابد، اما تو اگر در چنین جایگاهی در زندگی ام هستی، لطفا متوجه باش که می خواهم تسکین دردها باشی. این زخم ها را ترمیم کنی. دل شکسته ام را بند بزنی. اگر بلد نیستی، لا اقل انقدر نمک نپاش...
برچسب:
نویسنده: رویا مهدوی
الان سه سال و یک ماه و سه روز است که از آن شب سرد بارانی می گذرد...
زمانِ کمی نیست. اما هرگز شبی که ترک شدم را از یاد نمی برم. چون بعد از آن شب هیچ چیز مثل قبل نشد. بعد از آن شب من آدم قبل نشدم. خواستم که باشم، و تلاش کردم اما حالا می بینم که نشده و نمی شود. خب اصلا درستش همین است. بعد از زخمی کاری، بعد از غمی سنگین که تو را از دنیای دخترانه و رویایی ات بیرون می کشد، قرار هم نیست آدم قبل باشی. اما مگر از همین شکستگی ها نیست که نور به ما وارد می شود؟
آبان...آبان...
برچسب:
نویسنده: رویا مهدوی